لطف کنید دستور بدهید...

 

عاشق این است که من یا مادرش با همان لحنی که قربان صدقه اش می رویم امر و نهیش کنیم.

حتی خودش مدام یادآوری می کند که این جا جای امر و نهی است.

مثلا می رود کنار راه پله و با همان لهجه ی شیرین و خوردنی که شصت درصدش را حرف دال تشکیل می دهد صدا می زند: بگو نرو نزدیک پله. می افتی بابا جون.

و من باید بگویم: نرو نزدیک پله می افتی بابا جون. و این باباجون  را باید با تاکید بگویم تا آن حالت وصف نشدنی به او دست بدهد.

یا دستش را گرفته ام و توی کوچه راه می برم . می گوید: بگو از توی آب ها راه نرو . خیس می شی بابا جون

و من باید بگویم از توی آب ها راه نرو خیس می شی باباجون.

و این بابا جون را باید خیلی کش بدهم

یا من سر کار هستم که تلفن زنگ می زند و او پشت گوشی است. ساعت دوایش شده اما مادرش حریفش نشده که به او دوا بدهد.

از پشت گوشی می گوید: بگو دواتو بخور که زود حالت خوب بشه بابا جون

و من  بگویم دواتو بخور که زود حالت خوب بشه. و او بگوید: باباجونشم بگو و من دوباره بگویم دواتو بخور که زود حالت خوب بشه باباجون...

و بعد از چند ثانیه صدای گریه اش را بشنوم که ناشی از قورت دادن دوای تلخ است و صبر کنم تا کمی گریه اش بند بیاید و بگوید : بگو آفرین باباجون که دواتو خوردی

و من بگویم : آفرین باباجون که دواتو خوردی و او دیگر گریه نکند و خداحافظی کند.

انگار این توی فطرت ما آدم هاست که دوست داریم کسی که ما را امر و نهی می کند یک جور ویژه ای دوستمان هم داشته باشد و دوست داریم کسی که یک جور ویژه ای دوستمان دارد حتما امر و نهیمان کند...

 ............

  از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 28 بازدید