داستان مریضی احمد



به نام خدا
 

تازگی ها احمد مریضی سختی گرفته بود . اگر یک قاشق آب می خورد به اندازه ی یک لیوان بالا می آورد . این بیماری نزدیک یک هفته طول کشید . واقعاً همه ی خانواده خیلی سختی کشیدند . هر روز او را دکتر می بردیم و آزمایش و سرم و آمپول و ... ؛اما همین که از زیر سرم بیرون می آمد دوباره روز از نو و روزی از نو . توی این مدت مدام یک دل درد شدید هم داشت که امان خودش و هم ما را بریده بود . چاره ای نبود ؛ باید صبر می کردیم تا ویروسی که وارد بدنش شده بود دفع شود .
احمد حسابی لاغر و ضعیف شده بود . این روزهای آخر مریضی ، حتی توان ناله کردن هم نداشت . شده بود یک تکه پوست و استخوان بدون تحرک . چیزی که خیلی تحمل این وضعیت را برای احمد سخت و برای ما دلخراش می کرد ، این بود که او با وجود حال تهوع و دل درد شدید ، اشتهایش را از دست نداده بود و همیشه گرسنه بود . با وجودی که خودش هم می دانست کمترین غذا خوردنی ، کلی برایش پشیمانی به بار می آورد اما دم به ساعت یاد یک خوراکی می افتاد و آن را از ما طلب می کرد .
دکتر گفته بود که هر وقت تشنه شد آب گرم را با فاصله  و قاشق قاشق به او بدهیدم ؛ اما احمد زیر بار نمی رفت و می گفت آب خنک می خواهم . ما اول با مهربانی سعی می کردیم او را قانع کنیم اما فایده نداشت و او پافشاری می کرد ؛ تا اینکه به شدت به گریه می افتاد و می گفت فقط یه کم آب خنک بدید... ایستادگی در برابر گریه ی شدید یک بچه برای یک جرعه آب واقعاً ممکن نبود ... قبول می کردیم ... اما هنوز آب از گلویش پایین نرفته ، دل درد شدید و ...
در مورد خوراکی های دیگر هم همین بساط را داشتیم . مثلا می گفت شکلات می خوام . می گفتم عزیزم دکتر گفته شکلات خیلی برات بده . گریه می کرد ؛ می گفت می خوام  . ناز ش می کردم . صورتش را می بوسیدم . می گفتم دل درد می گیریا . باز گریه می کرد . می گفت می خوام . نوازشش می کردم . می گفتم بالا میاریا . بلند تر گریه می کرد . می گفتم دواهاتو که خوردی خوب شدی برات یه عالمه شکلات می خرم . قبول نمی کرد و گریه و گریه و گریه ... گاهی خودم هم گریه ام می گرفت و کتکش می زدم ...
می گفت شما اصلاً منو دوست ندارید . بالاخره تسلیم می شدم و آنچه نباید اتفاق می افتاد ...
توی این مدت خیلی به این موضوع فکر می کردم که خواسته های ما از خدا و اهلبیت علیهم السلام هم گاهی چه قدر شبیه خواسته های یک بچه ی مریض از پدر و مادرش است .
مثلا به خدا می گوییم فلان چیز را می خواهم . می گوید برایت ضرر دارد . دوباره اصرار می کنیم . می گوید بالا می آوری ها . اصرارمان را شدید تر می کنیم . می گوید الآن مریضی . این دواها را بخور ؛ خوب که شدی بعد ... همچنان پافشاری می کنیم.
گاهی اوقات از خدا کتک هم می خوریم و فکر می کنیم که دوستمان ندارد . و امان از روزی که با اصرار خدا را تسلیم خواسته هایمان می کنیم .
آن لحظه هایی که در برابر گریه های احمد طاقت نمی آوردم و عمق جگرم می سوخت با خودم فکر می کردم که خدا نسبت به بنده هایش خیلی مهربان تر و دلسوز تر از پدر و مادر نسبت به فرزند است و با خودم تصور می کردم که خدا هم چه قدر دلش می سوزد وقتی بنده ای از او چیزی می خواهد که داشتن آن به صلاحش نیست .
خلاصه این که توی این مدت ، رابطه ام با خدا طور دیگری شده بود و مدام می گفتم خدایا در برابر اصرارهای من طاقت بیاور .نکند دلت بسوزد ها . اگر هیچ کدام از خواسته هایم را هم برآورده نکنی اصلاً از تو ناراحت نمی شوم .
یاد آن فراز از نامه ی سی و یک نهج البلا غه می افتادم که حضرت فرموده بودند : چه بسا دوایی که درد است و چه بسا دردی که دواست .
برای خوب شدن احمد خیلی دعا می کردم توی دلم می گفتم خدایا می دانم که این درد را برای معالجه ی من فرستاده ای ؛ و سجده ی شکر می کردم .
حالا احمد خوبِ خوب شده . من هم بهترم ... خدا را شکر ...
___________________
 از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 38 بازدید