تربیت همزمان والدین و فرزند. بخش پایانی

 

شاید دوسال از نوشتن این پست نیمه  تمام گذشته باشد.

پستی که در مقایسه با دیگر پست ها ظاهراً بیشتر خوانده شده.

نیمه کاره ماند چون اولا استعداد چندانی در مقاله نویسی نداشتم و ندارم و بیشتر مطالب اینجا هم سبک نوشتاری دیگری دارند

دوّما تمام شدنش نیاز به طرح یک موضوع خیلی کلّی تر داشت . موضوعی که مناسبتی با موضوع وبلاگ ندارد.

ولی خب بالاخره هیچ کاری نباید نیمه تمام باقی بماند.

حالا با وجود این که خودم حوصله و چشم درست و حسابی برای مطالعه ی مطالب بلند از پشت مونیتور ندارم ناچار به این بلند نویسی شده ام.

پیشاپیش طلب عفو دارم...

مطلب گذشته در مورد حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  بود که حضرت فرموده بودند بچه در هفت سال اول امیر توست ؛ هفت سال دوم عبد توست و هفت سال سوم وزیر توست.

نگاهی که به این حدیث داشتیم بیشتر از زاویه ی نقش این شیوه ی تربیتی در پرورش و رشد خود والدین بود و سخن درباره ی هفت سال سوم به آینده ای که شاید همین الآن باشد موکول شد.

موضوع کلی تری که به عنوان مقدمه ی این بحث باید مطرح شود و خودش یک موضوع مفصل و مجزاست و ذی المقدمه را تحت الشعاع خودش قرار خواهد داد بحث "تعادل". است.

موضوعی که به نوعی زیربنای همه ی بحث های تربیتی است.

اگربخواهیم درک درستی از تمام موضوعات دینی و انسانی و حتی فلسفه ی  احکام شرعی داشته باشیم یکی از متغیرهایی که نمی توانیم آن را نادیده بگیریم تعادل است.

تعادل ، حالتی است که روح با قرار گرفتن در آن می تواند به پرواز درآید و اوج بگیرد.

به عبارتی نقطه ای است که روح می تواند به بالاترین احساس آرامش و لذت و رهایی برسد.

همه ی احکام شرعی مثل نماز، روزه ، حج، جهاد، طهارت، حجاب و.... و موضوعات انسانی مثل ازدواج، برای برقراری چنین حالتی در روح وضع شده اند. یعنی حالت و وضعیت تعادل.

حتی موضوعاتی مثل خوف و رجا یا جبر و تفویض را باید از زاویه ی بحث  تعادل نگاه کرد.

وقتی دعای کمیل یا ابوحمزه را می خوانیم اگر دقت کنیم مدام در حالتی بین خوف و رجا در تردد هستیم. آنجا که نگاهمان به خودمان است در اوج نا امیدی و ترس هستیم و آنجا که نگاهمان به مولایمان است در اوج امیدواری.

باوجود کوله باری از گناه، نگاه به مهربانی مولا نمی گذارد دچار یأس شویم و با وجود دریای عفو و بخشش مولا نگاه به روسیاهی خودمان، باعث می شود که متواضع بمانیم و دچار تکبر نشویم.

شأن او را که در نظر می گیریم از همه ی اعمال خوبمان هم ناامید می شویم و از قبول نشدنشان بیم ناک می شویم

آغوش باز او را که نگاه می کنیم نسبت به جبرا ن همه ی بدیهایمان طمع پیدا می کنیم.

آنجا که باید دچار عجب شویم، سرافکنده می شویم. آنجا که باید دچار یأس شویم سر بلند می کنیم.

این ها همه آن تعادلی را در روح ما ایجاد می کنند که لازمه ی اوج گرفتن و تعالی است.

شاید از زیباترین نتایج ازدواج همین باشد که عقل و احساس که  دوروی زبر و لطیف یک سکه هستند در وضعیت تعادل قرار می گیرند. و روح را در بهترین شرایط برای اوج گیری قرار می دهند.

و اصلا اگر تمام انواع روابطی را که بین انسان با خودش و انسان با دیگران و انسان با خدا قابل تصور است در نظر بگیریم باید از این روابط به دنبال تعادل باشیم

ما در دنیایی زندگی می کنیم که تمام این روابط، ظالمانه هستند

یعنی رابطه ی انسان با خودش

رابطه ی انسان با انسان ها و رابطه ی انسان با معبودش.

می گویند وقتی امام عدل بیاید، روی سر انسان دستی خواهد کشید و عقل انسان کامل خواهد شد.

به تعبیر دیگر تنها در سایه ی حکومت امام عادل است که انسان به تعادل خواهد رسید و به بالاترین حد رشد خودش دست پیدا خواهد کرد

امام عدل می آید که این تعادل را در زمین برقرار کند...

....

در مورد این که چرا فرزند در هفت سال سوم باید نقش وزیر داشته باشد، هر چه فکر کردم چیز بهتر و مهمتری به ذهنم نرسید.

انسان در هفت سال سوم، در اوج آرمان گرایی قرار دارد. هنوز با خیلی از واقعایت زندگی مواجه نشده . همه ی تصمیماتش برای رسیدن به آرمانهایی است که شاید هیچ کدام از امکانات مادی اش برای رسیدن به آن آرمان ها مناسب و کافی نباشند اما او نمی خواهد و نمی تواند به این کمبودها و موانع فکر کند و لذت رسیدن به آرمان هایش را با فکر کردن به واقعیات، تلخ کند.

پدر و مادر ، اما دیگر خیلی از آرمان هایشان را کنار گذاشته اند. آرمان هایی که واقعاً کنار گذاشتنشان حیف است اما چه می شود کرد.

عقلشان ، عقل حسابگر شده است. همیشه کنار عقلشان یک چرتکه است و برای هر تصمیمی اول سود و زیانش را می سنجند.

ما نوجوان ها را به خاطر این همه آرمان خواهی نامتعادل می نامیم حال آن که این همه حساب گری در خود ما هم یک جورهایی بی تعادلی است.

جوان و نوجوان اما اهل ریسک است. با کوچکترین احتمال موفقیت، بزرگترین خطرها رابه جان می خرند.

به نظر آن ها درست ترین کار، کاری است که  امکان داشته باشد آن را انجام داد حالا اگر صددرصد هم احتمال شکست باشد باز یک امید قشنگ توی دلشان هست که می گوید شاید هم موفق شدی.

گاهی توی گلزار شهدای شهرمان که قدم می زنم و سنگ قبرها را می خوانم می بینم بیشترشان در هفت سال سوم عمرشان بوده اند.

چهارده تا بیست و یک سال.

واقعا اگر چنین روحیه ای در آدم نبود هیچ عقل محاسبه گری نمی توانست این همه حماسه بیافریند.

گاهی از پنجره ی تاکسی جوان هایی را می بینم که در حال تک چرخ زدن با موتور هستند و مسافرها هم زبانشان را به لعن و نفرین باز می کنند. برایشان صدقه کنارمی گذارم. با خودم می گویم خب وقتی توپ و تانکی در کار نباشد و هیچ مقام مسئولی هم بلد نباشد هیجان طلبی این بیچاره را در راه درستی ارضا کند، خودش باید یک فکری به حال خودش بکند.

فردا هم اگر قرار شد کسی از ناموس وشرف این مملکت دفاع کند، بی شک همین جوانی که دارد روی پل با سرعت زیاد تک چرخ می زند و از جانش هم نمی ترسد، بلند می شود و می رود نه آن راننده ی تاکسی که مرتب این بنده ی خدا را لعن و نفرین می کند.

چقدر ما پدر و مادر ها توی زندگی به چنین مشاورهایی نیازداریم. مشاورهایی که مثل ما عقل حسابگر نداشته باشند و خیلی از آرمانهایمان را دوباره به یادمان بیاورند.

مشاورهایی که بدون چرتکه هم بلد باشند حساب کنند.

و چقدر این نوجوان ها نیاز دارند یک نفر که سرد و گرم روزگار را چشیده وارد تصمیم گیری هایشان شود و نگذارد با این همه آرمان های بلند، خدای نکرده بال و پرشان جایی گیر کند و زخمی شوند.

فکرش را بکن .یک آدم حسابگر که یک وزیر آرمانگرا و ریسک پذیر داشته باشد، چه تصمیم های متعادلی خواهد گرفت.

 

 

/ 0 نظر / 40 بازدید