پس کی می خوای بزرگ شی؟

 

یکی از آن صحنه هایی که هیچ وقت تماشایش برای من تکراری نمی شود ؛ صحنه ی نماز خواندن بچه ها کنار بزرگتر هاست .

اولش سعی می کنند راست راستی ادای نماز خوان ها را در بیاروند . یک کمی که می گذرد بر می گردند ببینند بزرگترها چه کار می کنند و دوباره زود صاف می شوند . یک دفعه چشمشان به یک مگس می افتد و می دوند که مگس کش بیاورند . بر می گردند اما دیگر مگس را پیدا نمی کنند .  همراه تو به رکوع می روند . در همان حالت رکوع یک چرخ کامل می زنند و همه جا را از نظر می گذرانند . با تو به سجده می آیند . می بینند که عجب حالی می دهد که دراز بکشند . دراز می کشند و با چشم به سیاحت اتاق می پردازند که یک دفعه چشمشان برق می زند . می دوند از گوشه ی اتاق ماشینشان را می آورند کنار سجاده که بعد از نماز زود با آن بازی کنند . تو به سجده ی دوم رفته ای . حالت سجده می گیرند . راستی کله ملّق زدن چه کیفی دارد . تو حالا قنوت گرفته ای . بلند می شوند و ادای قنوت در می آورند . کم کم سرشان را بالا و بالاتر می برند . حالا نگاهشان کامل به سقف است .

تو دوباره توی سجده ای که می بینی یک نفر سوارت شده و دارد ریز ریز می خندد . بلند می شوی  و او را هم بلند می کنی . فکر می کند می خواهی دنبالش کنی . اسباب بازی اش را که گذاشته بود بعد از نماز با آن بازی کند ؛ بر می دارد و فرار می کند . سلام می دهی . او توی یک اتاق دیگر دارد برای خودش بازی می کند...

فکر می کنی خودت هم داشتی توی نماز همین کارها را می کردی . منتها توی دلت ...

 

______________________

  از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 24 بازدید