اجازه آقا؟...

 

احمد حالا کلی دوست و رفیق دارد.

با معلمش هم خیلی انس گرفته...

توی حرف ها و تعریف هایش پر است از: "به قول آقامون" ... به قول "عرفان" ... به قول "ایلیا" ... به قول "آسید محسن" و...

پیش ما که هست، فکر و خیالش توی حیاط مدرسه است...توی کلاس...پیش دوست"هاش"... پیش "آقا"شون...

گاهی توی محل، با هم از جلوی در خانه ی عرفان"اینا" رد می شویم... انگار دلش گیر می کند به در...

انگار...

ای وای...

پسرمان...احمدمان... دارد بزرگ می شود برای خودش...دارد برای خودش می شود...

خیلی دست ما نیست... دیگر خودش انتخاب می کند که با کی دوست شود؛ کی را چقدر دوست داشته باشد؛ کی را چقدر دوست نداشته باشد؛ کی را بیشتر دوست داشته باشد؛ کی را کمتر ...

هی توی دلم خالی می شود...

خدا را صد هزار مرتبه شکر "آقاشون" خیلی "آقا"ی خوبی ست..خیلی "آقا"ست... از همان آقاهایی که خاطره ی یک کلاس اولی را تا آخر عمر از خودش- از "آقا"- یک خاطره ی شیرین و پررنگ می کند...اما...

اما گاهی به این "آقا" حسودی ام می شود...به عرفان و ایلیا و آسید محسن هم...

بچه می شوم گاهی...می دانم... اما... حالا لابد احمد، "من" را کمتر دوست دارد... لابد "آقاشون" را از "بابا"یش بیشتر دوست دارد...

یک بار زنگ تفریحشان رفتم مدرسه؛ از دور تماشایش کردم...

چقدر شاد بود...چقدر آزاد بود...چقدر داشت لذت می برد...

آدم معلوم است که از خوشحالی بچه اش خوشحال می شود؛ خودش هم لذت می برد؛ ذوق می کند ...اما...

اما ته این خوشحالی انگار یک غمی توی دلم نشست...نمی دانم...یک جور احساس تنهایی...

یک شب می گفت: " ..ولی پدر مادرای دیگه خیلی از شما مهربون ترن... حتی به جای بچه هاشون مشق می نویسن..."...

 

حالا دارد مقایسه کردن یاد می گیرد...هرچقدر هم که من "خوب" باشم، باز هم می رود یک نفر"بهتر" را پیدا می کند که بشود "بیشتر" دوستش داشت...

آدمیزاد است دیگر...کمال طلب است...به خوب راضی نمی شود... دنبال بهترین ها می گردد...(حالا از نظر خودش)...

 

خیلی سخت است ببینی میوه ی جانت که این همه دوستش داری، یک نفر دیگر را بیشتر از تو دوست داشته باشد... کاری هم نتوانی بکنی مگر این که دلت را خوش کنی به این که یک روز که تو را از دست داد می فهمد که چقدر از عزیزهای دیگرش عزیز تر بوده ای...مثل خودت وقتی که بابایت...

خیلی بد شده ام... می دانم...یا بچه شده ام و دلم بهانه های خنده دار می گیرد...اما گاهی فکر می کنم انگار خدا می خواهد همه ی آدم ها یک روزی، تلخی این تنهایی را بچشند...لابد خودش هم همین جوری ست...اصلاً انگار آه اوست که دامنگیر زندگی ما می شود...هر روز دارد ما را تماشا می کند که چقدر با دوست هایمان و دوست داشتنی هایمان، خوشحالیم...لذت می بریم...آزادیم... لابد خودش هم خوشحال می شود...شاید هم نه...نمی دانم... اما یک غمی توی دلش می نشیند...یک جور احساس تنهایی... که به هیچ زبانی نمی شود ابرازش کند...فقط می شود یک قطره اش را بیندازد توی دل من و تو...

احمد دارد بزرگ می شود...

دارم تنها می شوم...

یاد بچگی هایم می افتم...

یاد "آقامون"...که چقدر عزیز بود برایم...

دلم می خواهد برگردم به روزگار آغوش گرم تو...

نمی خواهم از دست بدهمت...

نمی خواهم "بی آقا" بشوم که بعد...

هنوز آغوشت برای تنهایی های من جا دارد؟

آقای تنهای من...

 

 

.....................

جاهای خالی را با بغض پر کنید...

 

/ 0 نظر / 35 بازدید