نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

 

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی احمد دست بلند کنم...

از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم

اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...

بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...

با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش

بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته

برگشتم دیدم با صورتی که  هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده

می گوید مال شماست.

دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...

آن وقت من باید چه کار می کردم؟....

 

.............

. توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...

.حالا احمد خوابیده و من دارم فکر می کنم آنهایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟

.دارم فکر می کنم آدم را با کدام  بهتر می شود ادب کرد؟

با عقوبت؟ کاری که من با احمد کردم

یا با محبت؟ کاری که احمد با من کرد

الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک...

.من رشته ی محبت خود با تو می برم

شاید گره خورَد به تو نزدیک تر شوم

. هربار نقاشی اش را نگاه می کنم انگار چشمم به صفحه ی مقتل افتاده باشد...

 

 

/ 0 نظر / 50 بازدید