یک فرشته ی کوچک توی سجاده ی من

 

یک روز دختر یک و نیم ساله ی مان- وقتی نمازم تمام شده بود و توی سجاده تسبیح را برداشته بودم تا طبق عادت ، ذکر تسبیحات بگویم –  یکباره نگاهش به من افتاد و بازی اش را رها کرد و برای چند ثانیه همین طوری به من خیره ماند . بعد با اشتیاقی خاص اما با احتیاط آمد و روی زانوهای من نشست .

با نگاهی که پر از درک عمیق و لذت شدید و کشف جدید و  سؤال و احساس عظمت و افتخار و ... بود ؛ یکی یکی حرکت دانه های تسبیح را تعقیب می کرد و گاهی سرش را تا حد ممکن به سمت من می چرخاند و با نگاهی پر از " دوستت دارم " و " آفرین به بابای خوبم " و "دارم به وجودت افتخار می کنم " و " فکر نمی کنم خودت هم بفهمی که داری چه می گویی " و " حواست کجاست " و ... به چشم های من نگاه می کرد و بعد لب هایش را غنچه می کرد تا من صورتم را پایین بیاورم و بتواند مرا ببوسد ...

و من متحیر مانده بودم که  الآن باید کدامشان را ببوسم و به سینه بگیرم و محکم فشار بدهم و بخورم و ...

 این دختر ناز را یا آن کسی را که ذکرش عادت زبانم شده بود و حالا این فرشته ی کوچک دوباره حضورش را به من نشان می داد ؟ ...

 

حالا این کار هر روز فرشته ی کوچک ماست که وقتی نماز من تمام می شود و همین که تسبیح را برمی دارم بازی اش را رها کند و بیاید روی زانوی من بنشیند و یک کمی تسبیح را نگاه کند و سرش را بچرخاند و توی چشم های من نگاه کند و لب هایش را غنچه کند و بابا را ببوسد و بی خیال بقیه ی بازی اش شود و نگذارد بابای بازی گوشش هم بازی کند و ...

_____________________

 از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 34 بازدید