هذا یوم الجمعه...

 

از صبح با خاله و زندایی و دخترخاله ها و دختردایی ش رفته حرم و پارک و گردش و تفریح...

غروب برگشته خانه...

تا چشمش به من افتاده می گوید بابا ولی من یک ثانیه هم نشد که به یاد شما نباشم...

 

/ 0 نظر / 40 بازدید