قصه را داشته باش...

 

از همسرت عصبانی شده ای ؛ می خواهی صدایت را بلند کنی ؛

می گویی حیف که بچه دارد نگاه می کند ...

به پدر و مادر خودت و همسرت احترام می گذاری ؛

می گویی بگذار بچه ببیند ، یاد بگیرد...

دلت می خواهد به یکی فحش بدهی ؛

از بچه حیا می کنی . می ترسی حرف بد یاد بگیرد و یک جا توی جمع آبرویت را ببرد...

مواظب رفتارت هستی که روی بچه تأثیر بد نگذارد .

خیلی کارها را دلت می خواهد اما انجام نمی دهی ؛ فقط به خاطر بچه ...

خیلی کارها را که حال و حوصله اش را نداری ؛ انجام می دهی ؛ فقط به خاطر بچه ...

هنوز نگرفته ای قصّه چیست ؟

بچه این وسط کاره ای نیست . قرار است تو خودت خوب باشی . قرار است تو بدی هایت را کنار بگذاری و عادت های زشتت را تغییر بدهی ...

بچه یک بهانه است ؛ خدا خوب بودن خودت را می خواهد ...

این بچه برای خوب شدن خیلی فرصت دارد و اصلا به اندازه ی تو بدی ندارد  که تو دلت برای او بسوزد ...

این تویی که وقتت دارد تمام می شود اما هنوز ...

خدا دلش برای تو سوخته ...

 

بازی های مَثَلنیِ بچگی هایمان را که یادت هست؟

یکی مثلا بابا می شد . یکی مثلا مامان می شد . یکی مثلا بچه می شد .

الآن هم چیزی عوض نشده . تو مثلا بابایی یا مامانی ...

مثلا قرار است که این بچه را تو تربیت کنی ...

برای آن بابای حقیقی که دارد بازی ما را تماشا می کند هر سه تای ما بچه ایم .

او دارد ما سه تا را با هم بزرگ می کند...

 _________________________

  از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 29 بازدید