دارم از "بی صورتی ای" می میرم

یکی از ابتلائاتی که "انسان" شاید به حکم همین نام "انسان" به آن مبتلاست؛ "انس" و "عادت" است. یعنی همین که خیلی زود دچار روزمرگی می شویم، به شرایط عادت می کنیم، با محیط انس می گیریم و دچار تکرار می شویم.

این انس و عادت البته از نعمت های خوب خدا و از فرصت های بلند بندگی و پرندگی است؛ با این حال برای آدم غافلی مثل من، اسباب روزمرّگی و برّگی است.

لیست تکلیف ها و مناسک شرعی و عقلی و عرفی خودمان را که نگاه کنیم؛ پر است از تکرار و یکنواختی.

 نمازهای پنج گانه، خوردن و خوابیدن، سرکار رفتن و برگشتن و بسیاری از قانون های نانوشته و دست و پاگیر زندگی...

آن ها که اهل مراقبه و مستحبات هستند ارزش این تکرارها را خوب می دانند و آنها هم که مثل من مراقبتی ندارند به لطف تکرارها، به تکلیفاشان "عادت" می کنند و همین عادت، آنها را از تکلّف و زحمت، نجات می دهد.

خدا ولی بین این "تکرارها" با "تنوع ها" تعادل برقرار کرده است. همین شب و روز یکنواخت ما، پراز تنوع اند.روزها اگرچه بیست و چهار ساعتند و ماه ها اگر چه سی روزند و فصل ها اگرچه سه ماهند و سالها اگرچه چهار فصلند اماهیچ شب و روزی را در سال پیدا نمی کنی که دقیقاً به اندازه ی شب و روز قبل و بعد خودش باشد. امروز یا کوتاه تر از روز بعد است یا بلند تر و امشب نیز...

ماه ها و فصل ها از نظر آب و هوا و رنگ ها و محصولات و... با هم متفاوتند... باید مدام نوع پوشش و ساعت خواب و بیداری ات را تغییر دهی... هر چند در این مورد اخیر به لطف لامپ ها و جایگزینی ساعت رسمی با ساعت شرعی، تغییرها و تفاوت ها چندان محسوس نیستند...

آدم اگر اهل نماز شب و تهجد هم باشد و از سجده های طولانی در شب های بلند زمستان لذت ببرد و با مناجات انس پیدا کرده باشد؛ خدا نمی گذارد این خوشی دوام پیدا کند و او را دچار شب های کوتاه تابستان می کند تا مجبور شود از همین دلخوشی های خوبش دل بکند و به سجده های کوتاه تر، تن دهد... و او را دچار روزهای بلند تابستان می کند تا انتظار و عطش او برای رسیدن همین فرصت کوتاه رازو نیاز شبانه، جانش را به لبش برساند.

گاهی کشش ها را کم می کند تا کوشش های تو بیشتر شود و گاهی که فرصت کوشش های تو کوتاه است کشش ها را بیشتر می کند...

به هر حال با وجود همین تنوع ها و تغییرهای فراوان  هم، آدم هایی مثل من، خوب بلدند چطور خودشان را سرگرم روزگار کنند و به همه چیز عادت کنند...

اینجاست که دیگر باید زور بالای سر آدم بیاید... باید یک چوبی روی سرت بلند شود که کلاً دچار سرگیجه شوی و جای روز و شبت با هم عوض شوند و اصلا نفهمی کی روز است و کی شب است و کی وقت خواب است و کی وقت بیداری است و کی وقت غذا خوردن و کی وقت به خودت رسیدن و مال خودت بودن و این جور چیزها...

یک فریاد بلندی باید توی گوشت صدا کند که همه ی عادت ها را از سرت بپراند و اصلاً خودت را از یاد خودت ببرد و همه ی به اصطلاح نظم و برنامه ی زندگی ات را به هم بریزد...

خدا از این بلاها قسمت همه بکند... یک نوزاد زبان نفهمی که از دنیا و رسم و رسومات آن بالکل بی خبر باشد... حالی اش نشود که بخواب دارم از خستگی هلاک می شوم یعنی چه... که باید بروم سر کار دیرم شده یعنی چه... که بگذار لااقل خودم هم دو تا لقمه غذا بخورم یعنی چه....که پاک مرا از کار و زندگی انداختی یعنی چه... که چه برنامه هایی برای خودم داشتم یعنی چه....

منطق و اسلحه اش یکی باشد. گریه.... اگر توانست با منطقش تو را تسلیم کند و اگر نتوانست با اسلحه اش...

منطق و اسلحه ای که زبانم لال خدا هم حریفش نیست و با آن تسلیم می شود. همان اسلحه ای که توی دعای کمیل نشان خدا می دهی و می گویی خدایا به من رحم کن وگرنه اسلحه می کشم... إرحم من رأس ماله الرجاء و سلاحه البکاء...

من آدم خیلی مهمی هستم.... خیلی زحمت کشیده ام تا برای خودم کسی شده ام... خیلی برنامه ها و هدف ها برای خودم و آینده ام دارم... اصلا می خواهم کاری کنم که دنیا به وجودم افتخار کند.... همه ی این ها خوب است...خیلی هم خوب است...باید هم من این برنامه ها را برای خودم و آینده ام داشته باشم... فقط یک جایش خوب نیست...یعنی یک چیزی توی همه ی این ها هست که لازم نیست باشد... آن هم خود "من" هستم. برای خودم بودن. خدا می خواهد این "من" را از آدم بگیرد... که کسی بشویم اما نه برای خودمان... برای خودش...

که "من" از جلوی چشممان کنار برود...

 که فقط او را ببینیم...

که او را ببینیم و زبانمان بند بیاید...

که او را ببینیم و اسلحه هایمان را زمین بگذاریم...

که دوباره برگردیم به آغوش باز او...

که برگردیم به همان روزهایی که منطقمان و اسلحه مان یکی بود...

.....

پی نوشت :

 1.

هنوز دقیقاً معنای به روز بودن را نمی دانم و هنوز خیلی برایم تفهیم اتهام نشده که "چرا به روز نمی کنی" چرا و چقدر عمل مجرمانه ایست و من دقیقاً چه گناهی مرتکب شده ام. اما این را می فهمم که این جمله بیشتر از این که یک گلایه باشد یک جور اظهار لطف و آدم حساب کردن طرف مقابل است و شاید معنایش این باشد که ما برای تو و حرف ها و نوشته هایت اهمیت قائل هستیم و خب طبیعی است که وقتی من به فرهیختگی و سواد و شأن وتواضع  طرف مقابل نگاه می کنم کاملا متوجه شوم که خواننده را نیازی به خواندن این قبیل نوشتجات نیست و اگر اظهار لطفی می کند از باب تشویق کردن بزرگترهاست مر کودکان را؛ باشد که رشد و پیشرفت کنند...

از این ها هم که بگذریم بعد از این همه سال نوشتن هنوز نوشتن برایم از دشوارترین کارهاست و گاهی یک صفحه ساعت ها وقت بی ارزشم را می گیرد و خب مشغله ها و فکر آب و نان، همین فرصت ها را هم از آدم سلب می کند.

باز هم که از این ها بگذریم؛ بانوی مکرم، از وجود این وبلاگ حس خوبی نداشتند و البته این را به زبان نمی آوردند اما بنده آن را احساس می کردم. دلیلش هم ذکر خاطرات شخصی در فضای عمومی بود که دلیل موجهی است. به هر حال با وجود این احساسِ ایشان، دست و دل من به سمت نوشتن در اینجا نمی رفت.... تا اینکه چند ماه پیش یک سری از کامنت ها را خوانده بودند و نمی دانم چه تأثیری گذاشته بود که خودشان تقاضای رسیدگی بیشتر به اینجا را داشتند..... نه تنها این تقاضا را داشتند بلکه به دلایلی موجه اجازه دادند که بعضی موضوعات شخصی که تا کنون در اینجا مطرح نشده بودند به صورت هدفمند مطرح شوند که در ادامه ی همین پی نوشت ها مطرح خواهند شد....

2. اوایلی که این وبلاگ را ایجاد کرده بودم خیلی دوست داشتم موضوع عام تری را انتخاب کنم که همه جور عبرتی را که مفید رشد و تعالی آدمی ست دربر بگیرد... یا گاهی تصمیم می گرفتم که وبلاگ های دیگری ایجاد کنم مثلا با موضوع نقش حیوانات در تربیت آدم ها یا نقش طبیعت در تربیت و....که خوشبختانه این وبلاگ ها ایجاد نشدند و گرنه الان باید پاسخگوی به روز نبودنشان بودم . منظور اینکه کلا آدم پاسخگویی هستم :)J

باید اعتراف کنم که قبل از شکل گیری ذهنیت من  در مورد نقش فرزندان در تربیت چیزی که همیشه با کنجکاوی آن را پی گیری می کردم عبرتهایی بود که در طبیعت و به خصوص در زندگی حیوانات وجود داشت...

شاید بشود گفت توی همه ی حیوان ها لااقل یک صفت وجود دارد که لازم است ما هم آن صفت را داشته باشیم یا در خودمان تقویتش کنیم و یک صفت هم وجود دارد که ما باید آن را از خودمان دور کنیم و اصلاً حیوان ها اگر آن صفت را نداشتند چه بسا آدم می شدند...

من باب مثال مورچه ها.... یکی از تفریحات بزرگ و هیجان انگیز کودکی ام این بود که ساعت ها کنار لانه ی مورچه ها دراز بکشم و زندگی شان را تماشا کنم... صفت خوب مورچه ها سخت کوشی و همت زیادشان است که واقعاً حیرت برانگیز است و داستان هایش را هم زیاد شنیده ایم... از آنجا که در اثر کنجکاوی های کودکانه از بسیاری مسائل و جزئیات زندگی مورچه ها آمار و اطلاع دارم به جرأت می توانم بگویم که نیاز یک کلونی مورچه به غذا، صدها برابر کمتر از آن مقداری است که مورچه ها در انبارهایشان ذخیره می کنند و مقدار بسیار زیادی از دسترنج مورچه ها هیچ وقت به کارشان نمی آید... نمی دانم مورچه چیست که حرصش چی باشد اما شاید این همه تقلا کردن برای ذخیره ی آذوقه؛ بیشتر از این که از روی نیاز به آذوقه و مال باشد از روی حرص بی مورد برای مال اندوزی باشد. این صفت را شاید توی خودمان و یا اطرافیانمان دیده باشیم که برای پس انداز مال، شب و روز ندارند بی آنکه یک لحظه فکر کنند مگر یک آدم به چقدر مال و آذوقه نیاز دارد... این چه جورآینده نگری است که در نهایت آینده ی آدم را تباه می کند؟ حالا نمی خواهم به حساب های پس انداز آتیه و این جور تبلیغاتی که در آدم ها همت های مورچه ای ایجاد می کنند ایراد بگیرم...واقعا هم عقلم به این جور مسائل قد نمی دهد...

خلاصه این که اگر مورچه ای مثل من، همتش را به اندازه، خرج دنیا و آخرت کند چه بسا آدم شود....

3. یک جمله ی نیمه تبلیغاتی:

همه ی بچه ها حق دارند که از جوانی پدر و مادر سهمی داشته باشند...

4. بزرگواری کامنت گذاشته بود که تو به پسرت خیلی بیشتر از دخترت محبت می کنی و دلیل این که دخترت زیاد از دیگران می پرسد که آیا او را دوست دارند یا نه همین خلاء عاطفی است... شاید این کامنت مربوط به دو سال پیش باشد و من هم هیچ وقت جوابی به آن نداده ام اما سنگینی این حرف هنوز که هنوز است اذیتم می کند...به هر حال این برداشتی بوده که در اثر نوشته های خود بنده ایجاد شده. فقط دو تا نکته به عنوان پاسخ می توانم عرض کنم. یکی این که اگر خاطره ای از بچه هایم نقل کرده ام بهانه ای بوده برای طرح یک موضوع و قصد خاطره گویی نداشته ام. مثلا اگر به بهانه ی طرح یک موضوع، داستان مریضی احمد را نوشته ام دیگر به داستان های مریضی نرگس اشاره ای نکرده ام چرا که اولا او دیرتر به دنیا آمده و دوما موضوعی که می توانستم به این بهانه در موردش حرف بزنم یک بار مطرح شده... دیگر این که در بین خانواده و اطرافیان هم همیشه متهم به این هستم که دخترم را خیلی بیشتر از پسرم دوست دارم که البته این هم درست نیست اما اعتراف می کنم که ابراز محبتم به دخترم و جدیدا دخترهایم به مراتب بیشتر از ابراز محبت به احمد است...

5.از یادداشت های ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ:

معلم پیش دبستانی شون گفته نقاشی یه چیزی رو بکشید که حرف اولش "ب" باشه
یه آسمون کشیده با یه خورشید و یه عالمه گل توی آسمون با یه زمین چمن با یه رودخونه با یه دختر با یه درخت گیلاس با چند تا گل توی چمن با چند تا پرنده بالای درخت
می گم باباجون اینا که هیچ کدوم "ب" ندارن
می گه خب بهشتو کشیدمدیگه...

6. از یادداشت های ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ:

براش مداد رنگی خریده بودم اما صورتی نداشت....

قول دادم که براش دوباره می خرم اما یادم رفت...

بعد از شاید یکی دو ماه اومده می گه:

بابا دارم از بی صورتی ای می میرم...

7.اینجا همان طور که از اسمش پیداست بیشتر دغدغه ی خودسازی مطرح است تا دغدغه ی تربیت فرزند. بنده هم نه سواد تربیتی دارم و نه ادعای مربی گری. بزرگوارانی بودند که در نظرات وبلاگ از معرفی کتاب یا برنامه و شیوه ی تربیتی سؤال پرسیده بودند که هم به خاطر پاسخ ندادن شرمنده هستم و هم به خاطر پاسخ نداشتن.... اما می توانم بعضی از رفتارها و رسوم جاری در خانواده را ذکر کنم.  چه بسا این رفتارها بر رفتارهای بچه ها نیز تأثیر گذاشته باشند.... و چه بسا این رفتارها قابل نقد باشند و به برکت طرح آنها؛ از طرف شما راهنمایی شوم...

فکر می کنم آدم ها مثل گیاهان برای رشد کردن  هم به آب و غذا نیاز دارند و هم به نور.

فکر می کنم غذای روح آدم ها نور است.

فکر می کنم باید خودمان را و بچه هایمان را در معرض تابش نور قرار دهیم....

باید هر روز صدای قرآن به گوش بچه ها بخورد.

باید بچه ها را زیاد به جاهای نورانی برد. مثل مسجد....مثل امامزاده ها... مثل هیئت...

یا این جاهای نورانی را به خانه آورد... مثلا با توسل های خانگی...مثلا با ذکر فضائل و مناقب اهل بیت... مثلا با دور کردن ظلمت ها از محیط خانه که دوست ندارم از مصداق خاصی اسم ببرم... ظلمت برای روح، حکم غذای مسموم دارد...

چه بهتر که غذای جسم آدم هم نورانی باشد....

خیلی وقت ها به خانم می گویم غذا را که داری درست می کنی به نیت غذای امام حسین درست کن... بعد سر سفره با هم سلامی می دهیم...گاهی هم خیلی ساده چند سطر از مناقب و مصائب را از روی کتاب می خوانیم و به همین سادگی غذایمان می شود غذای امام حسین... حتی مثلا یک بشقابش را کنار می گذاریم برای نزدیکان که نذری هم داده باشیم...باورمان هم این است که این لقمه ها نوراند... حسابشان از عالم ماده جداست... به هر حال آدم است و باورها و امیدهایش...

من روی تلوزیون داشتن یا نداشتن تعصبی ندارم. اما یک اتفاق ساده باعث شد که تلوزیون نداشته باشیم... احمد یک سالش بود که تلوزیون را برگرداند روی زمین و تلوزیون شکست... گذاشتیم کنار که در اولین فرصت اقتصادی آن را تعمیر کنیم... این فرصت اقتصادی دیگر پیش نیامد تا این که بعد از مدتی دیدیم انگار زندگی یک لذت دیگری دارد.انگار یک برنامه های مهمتر و بهتری جای خودشان را در زندگی پیدا کرده اند... دیدیم که انگار هیچ نیازی به داشتن تلوزیون نیست.... البته اخبار برایم خیلی مهم بود و حداقل دو نوبت در روز اخبار رادیو را گوش می دهم... یکی دو تا سریال را هم فیلمشان را تهیه کردیم و دیدیم...

با خودم گفتم اگر احمد توی سن پادشاهی جایی رفت و تلوزیون دید و دلش خواست حتما برایش تهیه می کنم... با کمال تعجب هیچ وقت احمد دلش تلوزیون نخواست... حتی توی مهمانی ها وقتی بچه ها دور تلوزیون جمع می شدند اولش او هم با هیجان پای تلوزیون می رفت اما بعد از چند دقیقه خسته می شد و یا هم بازی هایش راهم بلند می کرد یا این که خودش تنهایی مشغول بازی می شد.

سن پادشاهی احمد تمام شد...با خودم گفتم اگر نرگس تلوزیون بخواهد حتما برایش تهیه می کنم... تا امروز که نرگس آخرین ماه های پادشاهی را پشت سر می گذارد هنوز چنین تقاضایی نکرده.

نکته ی دیگر این که از همان کودکی احمد و شاید به برکت نداشتن تلوزیون هر روز سه بار من یا مادر احمد موقع پهن شدن سفره برای او کتاب می خواندیم و طوری شده بود که دیگر محال بود احمد بدون خواندن چهار پنج تا کتاب در هر وعده لب به غذا بزند. در مورد نرگس هم همین اتفاق تکرار شد....

خب این کار برای پدر و مادر سختی های زیادی دارد اما اگر بچه ها به آن عادت کنند خودشان بلدند چه جوری پدر و مادر را مجبور به کتاب خواندن کنند.

یکی از بزرگترین سختی های این کار این بود که در حوزه ی کودک واقعا اوضاع کتاب از نظر محتوا و قلم تأسف بار است. خلاقیتی که مادر احمد به خرج داد و بنده هم از او یاد گرفتم این بود که از روی تصویر کتاب ها خودمان داستان درست می کردیم یا این که یک کتاب را هر بار با داستانی متفاوت می خواندیم...

احمد حتی قبل از این که به مدرسه برود خودش به مطالعه علاقه پیدا کرد و بدون آموزش خاصی خواندن را یاد گرفت. الان یکی از بیشترین هزینه های من برای احمد مربوط به خرید کتاب می شود. یعنی در هفته حداقل سه جلد کتاب می خواند. یادم می آید وقتی فیلم مختارنامه را تهیه کرده بودیم و می دیدیم احمد مرتب ایراد تاریخی می گرفت یا به اختلاف روایات اشاره می کرد چون یک کتاب هشتصد صفحه ای را که شامل یک پژوهش کامل درباره ی قیام مختار بود به طور کامل خوانده بود. الان هم که حوزه ی مطالعه ی تخصصی اش تاریخ شفاهی انقلاب و دفاع مقدس است. بازی ها و شیطنت های خودش را هم دارد .شاید اگر تلوزیون در خانه حضور داشت این اتفاق ها هیچ وقت نمی افتادند. شاید هم ما بلد نبودیم همه ی این موضوعات را با هم مدیریت کنیم و با وجود تلوزیون هم بشود به این موفقیت ها رسید و شایدِ دیگر اینکه اصلا اینها موفقیت نباشند...

الان یکی از آرزوهایم این است که فرصتی پیش بیاید و کتابی را جمع آوری کنم که به درد همه ی افراد خانواده بخورد و توی آن داستان های کوتاهی را که بشود سر سفره و موقع غذا خوردن خواند گردآوری کنم... این را گفتم چون خیلی بعید می دانم این فرصت پیش بیاید اما چه بسا کسی اینجا را بخواند و این کار را انجام دهد.

نکته ی دیگری که دوست دارم مطرح کنم و شاید ارتباط مستقیمی با موضوع بچه ها نداشته باشد این است که ما همان ابتدای ازدواج قرار گذاشتیم که در هر شرایطی حتی اگر اختلاف و کدورتی داشتیم احترام همدیگر را حفظ کنیم... شاید خیلی از کدورت های عمیق از یک بی احترامی یا شاید شوخی غیرمحترمانه شروع شوند.

 شاید خیلی ها فکر کنند که این احترام با صمیمیت منافات داشته باشد. تجربه ی بنده می گوید که احترام، صمیمیت را هم بیشتر می کند.

و یک خاطره از تأثیر احترام  متقابل ما به هم این که احمد خیلی کوچک که بود به تفنگ می گفت "شما فنگ"...

8. نکات و نمونه هایی هم هستند که ربط چندانی به موضوع تربیت ندارند. دوست دارم مطرح کنم نه از باب به رخ کشیدن یا اینکه بگویم این شیوه ی درستی است یا بهترین شیوه است؛ از این باب که بگویم این جوری هم می شود زندگی کرد.

اول این که بانوی بزرگوار، اصراری در "عدم" استفاده ی پوشک برای بچه دارند و تا امروز برای بچه ها از کهنه و لاستیکی استفاده کرده اند. دلیلشان هم مضراتی است که برای پوشک ذکر شده و از نظر پزشکی به اثبات رسیده یا در حد فرضیه مطرح شده. برای من شاید این کار به دلایل اقتصادی خیلی قابل تقدیر باشد اما واقعیت این است که دشواری این شیوه واقعا قابل توصیف نیست و باید اقرار کنم با همه ی همکاری هایی که سعی کرده ام در کارهای خانه داشته باشم دراین یک فقره خیلی کم آورده ام و همه ی زحمات به دوش ایشان است...

نکته ی دیگر این که در خانواده ی ما یعنی خانواده ی مادری ام و خانواده ی فعلی ام این وظایف به عهده ی مردهاست:

تمام خریدهای روزانه ی منزل از جمله نان گرفتن و خرید مواد غذایی

کارهایی از قبیل فرش شستن، نصب پرده، شیشه پاک کردن، گوشت خرد کردن و جارو برقی کلی....

چیزی که در خانه ی ما علاوه بر این لیست وجود دارد این است که در مدت این دوازده سال همیشه آماده کردن صبحانه با من بوده. شب ها هم غالباً شاممان شیر است که باز تهیه و گرم کردنش اغلب به عهده ی من بوده...

غذاهای فانتزی را هم من درست می کنم. ( دو سه بار در ماه)

نکته ی مهمی که خیلی از آقایان را از خرید روزانه منزل پشیمان می کند، ایراد گرفتن خانم ها از خرید آقایان است...

بارها و بارها پیش آمده که آن قدر به خاطر یک خرید؛ از طرف خانم مورد تمجید و تشکر قرار گرفته ام که گویا بهترین خرید دنیا را انجام داده ام. این کار ضمن اینکه باعث ایجاد انگیزه می شود به آقایان فرصت کسب تجربه و خبره شدن در خرید منزل را می دهد.

الان خیلی از خریدها را احمد انجام می دهد. من هم تقریبا هر روز یک لیست خرید دارم که یا موقع برگشتن از کار انجام می دهم یا یک بار غروب یا شب به خاطر خرید روزانه از خانه بیرون می روم...

دیگر اینکه همسر بنده شاغل و کارمند رسمی آموزش و پرورش است.

9. از بین شاید 300 عنوان کتاب خردسال که در این سال ها برای بچه ها تهیه کردم یک عنوان کتاب بود که نسبت به همه ی کتاب ها برایم تمایز داشت و با این که بیش از صدبار تا امروز آن را همراه بچه ها ورق زده ام و با این که همه ی ورق های تکه پاره اش را بارها با چسب چسبانده ام هنوز از مرور آن به وجد می آیم و حتی هنوز نکته ها ی جدید در آن کشف می کنم .

این کتاب در واقع یک مجموعه ی 3 جلدی مصور و بدون متن است که طرح و اجرای آن متعلق به آقای محمدحسین صلواتیان است.

عنوان کتاب ها این هاست:

فرشته های احمد

فرشته های زهرا

فرشته های احمد و زهرا

ناشر: محراب قلم

داستان های مصور این کتاب بر اساس واقعیت وجود دو فرشته  به نام عتید و رقیب بر شانه ی راست و چپ آدم هاست. یعنی به جای طرح موجودات تخیلی و غیر واقعی مثل غول و دیو و پری و.... از یک واقعیت آموزنده برای داستان پردازی استفاده شده.

نقاشی ها به معنای واقعی سهل ممتنع هستند. یعنی در نهایت سادگی، پر از ظرایف آموزنده هستند به طوری که با بارها مرور کردن آنها می شود هر بار به کشف تازه ای رسید.

بچه ها باید با کمک بزرگترها برای نقاشی ها داستان بسازند.

10. واقعا به خاطر مشغله هایم نمی توانم پیش بینی کنم که دفعه ی بعدی که بتوانم برای اینجا وقت بگذارم چه موقعی است. این بود که با پیدا کردن اولین فرصت اکثر محتویات ذهنم را با کمترین پردازش به اینجا منتقل کردم ....

 این سبک نوشتن را اصلا دوست نداشتم و امیدوارم دیگر تکرار نشود...

 

/ 0 نظر / 42 بازدید