قانون بقای دیوانگی

 

اگر از فیدخوان وارد وبلاگ شده اید باید به صفحه ی نخست برگردید . اینجا ادامه ی مطلب است

 

پی نوشت.

1. دارم برای نرگس مجله ی کودکانه می خوانم. فاطمه هم با ذوق و هیجان نشسته و دارد گوش می دهد. احمد هم فرو رفته توی نوشته های مجله.

مجله را که می خواهم ببندم احمد می پرسد بابا چرا آدم ها وقتی یک چیزی می نویسند احساس مالکیت می کنند؟

می گویم یعنی چی؟ می گوید چرا اسم خودشان را زیر نوشته هایشان می نویسند؟ این خیلی بی مزه است...

2. دارم سوره ی قدر را با ترجمه به نرگس یاد می دهم.

رسیده ام به آیه ی سوم..

من: لیلة القدر خیر من الف شهر

یعنی شب قدر بهتر از هزار ماه است

نرگس: واقعا؟؟؟

 3. عموی احمد: می خوای بزرگ شدی چه کاره بشی؟

احمد: می خوام طلبه بشم

عمو: خرج زندگیتو از کجا می خوای در بیاری؟

احمد: می رم بنایی می کنم

عمو: با بنایی که نمی شه خرج زندگی رو درآورد

احمد: خب می رم مدیر سایت می شم...

 

/ 0 نظر / 49 بازدید