سن که مهم نیست

 

گفتگوی احمد با پسر خاله اش هادی توی تاکسی ...

 

هادی : احمد من شبا موقع خواب برای این که نترسم آیة الکرسی می خونم

احمد : مگه آیة الکرسی رو بلدی ؟

هادی : آره همه شو حفظم

احمد : تازه من آیه ی نور رو هم حفظم

هادی : خب آیه ی نور همون آیة الکرسیه دیگه

احمد : آره ، آیه ی نور برای سه ساله ها همون آیة الکرسیه اما پنج ساله که بشی آیه ی نور یه آیه ی دیگه می شه .

هادی : خب ببین اون دفه دستامونو که بلند کردیم دست من به دست تو رسید . خب منم پنج سالم شده دیگه .

احمد : نه بابا قدّت بلند شده . پنج سالت که نشده .

هادی : خب پنج سالم نشده اما بزرگ شدم دیگه

احمد : اصلاً ول کن بابا . سنّ و این چیزا که مهم نیست . تقوا مهمه ... .

___________________

  از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 35 بازدید