...فکونوا ملائکة الله اعوانی و انصاری حتی أدخل هذه الرّوضة المبارکة...

 

احمد به سنی رسیده که باید از همین سن به نماز خواندن عادت کند...خب نقشه های زیادی کشیدیم...یکی این که  خودم را مقید کنم حداقل روزی یک نوبت قبل از اذان خانه باشم و دسته جمعی برویم مسجد... مسجد....جایی که انگار خیلی وقت بود خودم از آن غافل بودم...

 

دارم فکر می کنم این دوتا دست ناز کوچک که هر روز توی دستم می گیرمشان و با هم  به مسجد می رویم دست های احمد و نرگس ممند یا فرشته های خدا هستند که دارند مرا کشان کشان به خانه ی خدا می برند و دوباره با خدا آشتی می دهند....

 

دارم فکر می کنم که حتمأ جاذبه های مسجد-نه جاذبه های ظاهری اش که جاذبه های نورانی اش- بعد ازاین احمد را یک مسجدی تمام عیار می کند و دیگر نیازی به فشار آوردن من برای مسجد رفتن نیست...همان جاذبه هایی که دل پاک یک بچه ی هفت ساله خیلی بهتر از من آن را درک می کند و از آن لذت می برد...

دارم فکر می کنم یک روز احمد برای خودش مسجدی می شود و من دوباره به حال خودم واگذاشته می شوم...

دیگر فرشته ها دستم را نمی گیرند بیاورند پیش تو

یعنی می شود توی این چند روز دوباره با تو آن قدر دوست بشوم که...

یعنی ...

امروز که من مریض بودم و توی خانه مانده بودم احمد دنبال لباس هایش می گشت که خودش تنهایی برود مسجد...

احساس جامانده ها را دارم...

احساس دورافتادگی...

بگذار حالم خوب بشود...

دیگر هیچ وقت هیچ وقت نمی گذارم تنهایی بروی مسجد

قول بده همیشه بابایت را هم با خودت ببری...

باشد؟

 

/ 0 نظر / 41 بازدید