زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست

هیچ چیز عوض نشده است...

که بازی می کردیم و توی بازی مثلاً شب می شد و چشم هایمان را می بستیم و چند لحظه بعد چشمهایمان را باز می کردیم و می مالیدیم که مثلاً صبح شده...

که حالا چشم به هم می گذاریم؛ شب می شود...صبح می شود... عمرمان می گذرد...

که توی بازی، یک نفر بابا می شد؛ یک نفر مامان می شد؛ یک نفر بچه می شد... خوش می گذشت تا اینکه دعوایمان می شد و بازی به هم می ریخت و دوباره نقش ها را عوض می کردیم و یک بازی جدید شروع می کردیم...

که حالا هم هی نقش عوض می کنیم... هی پشت نقش های تازه پنهان می شویم... خودمان را توی نقش های تازه پیدا می کنیم...

که توی بازی، دست می کردیم توی جیب فرضی مان و پول مثلنی در می آوردیم و یک چیزهای مثلنی برای خودمان می خریدیم...

که حالا هم یک کارت از توی جیبمان بیرون می آوریم و داخل دستگاه می کشیم و مثلاً پول می دهیم و خیال می  کنیم یک چیزهایی مال ما شده است...

که گرگم به هوا بازی می کردیم و می پریدیم بالای یک بلندی که گیر گرگ نیفتیم...

که حالا اگر خودمان را بالا نکشیم گرگ ها امانمان نمی دهند... که اگر دیر بجنبیم و این پایین بمانیم خودمان گرگ می شویم...

که چشم می گذاشتیم و همه قایم می شدند و ...

که حالا چشم به هم می زنیم و یکی یکی همه تنهایمان می گذارند و دو رو برمان خالی می شود و یک وقت چشم باز می کنیم می بینیم دیگر هیچ کدام از هم بازی هایمان نیستند...

که سرگرم بازی می شدیم و یک دفعه به خودمان می آمدیم که توی شلوغی بازار گم شده ایم....

که هم بازی هایمان نامردی می کردند و قهر می کردیم و دلمان برای خانه تنگ می شد...

/ 0 نظر / 46 بازدید