کاش من هم بچه آهو می شدم

 

امروز وارد خونه  که شدم صدای هق هق گریه ی احمد می یومد . اومدم توی اتاق ، دیدم سی دی امام رضا شو گذاشته ؛ اون سرودَه رو آورده که می گه کاش من یک بچه آهو می شدم ... تا اون جا که می گه  خوش به حال بچه آهویی که تو  توی صحرا ضامن او بوده ای... بعد نشسته روی صندلی ؛ زانوهاشو بغل گرفته  ؛ سرشو برده لای زانوهاش ؛ داره زار زار گریه می کنه . دفعه ی اولش نبود اما رفتم نازش کردم ؛ گفتم چیه بابا چرا گریه می کنی؟ جوابمو نداد . خواستم بغلش کنم ؛ نذاشت . می دونستم چرا گریه می کنه . کار هر روزشه که بهانه ی امام رضا رو بگیره . اما اصرار کردم . با بغض گفت آخه دلم برا امام رضا تنگ شده .

 دلم نمی خواست آرومش کنم . دوست داشتم بشینم کنارش منم گریه کنم . به خودم گفتم تو با این دلت چی کار کردی که حتی اندازه ی یه بچه بهونه ی امامشو نمی گیره ؟ چی به روز خودت آوردی حسن ؟

__________________________

  از یادداشت های سال ۱۳۸۸

/ 0 نظر / 45 بازدید