طال الانتظار...

 

دلت نمی آید که خداحافظی نکنی و یواشکی بروی

باید هر بار که می خواهی از خانه بیرون بروی کلی با بچه ها سروکله بزنی که آن جایی که من می خواهم بروم نمی شود شماها بیایید و اگر بچه های خوبی باشید برایتان فلان اسباب بازی را می خرم و قول می دهم شب ببرمتان فلان جا و....

و بالاخره به زور راضی شوند و با بغضی که چند ثانیه یک بار قورتش می دهند دست بدهند و با صدایی که گریه تویش می لرزد یک خدا...حا..ف..ظ  نصفه نیمه بگویند و..... همین که در را پشت سرت می بندی صدای گریه ی دوتا بچه ی قد و نیم قد به آسمان برود و....

انگار هر روز که  پایت را از خانه بیرون می گذاری ؛تا ته کوچه که هنوز صدای گریه ی بچه ها را به خوبی می توانی بشنوی و تا وسط های کوچه ی بعدی که یک کمی صدای گریه ی بچه ها می آید و تا محل کارت که هنوز صدای گریه ی بچه ها توی گوشت پیچیده ؛ باید هی از خودت بپرسی:

 مگر تو کی هستی؟

مگر بابا بودن یعنی چی ؟

دوری ازبابا چقدر سخت است که این کوچولوها می فهمند اما تو نمی فهمی...

و کم کم تو هم بغض گلویت را فشار بدهد و اشک توی چشم هایت حلقه بزند و هی زیر لب بگویی: یا أبانا...و دوباره بغض کنی و...

/ 0 نظر / 33 بازدید